حكيم زجاجى
190
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بر نامور عهد و فرمان فرست * دلش دردمند است درمان فرست چو ايمن شود كار او را بساز * . . . چو بد مرد را از خرد پرورش * فرستاد عهد خراسان برش 120 قتيبه در آن كار معذور بود * دماغش ز عقل و خرد دور بود به فرمان او درنياورد سر * . . . مرا مىفريبد چو طفلان به شير * نخواهد مرا در خراسان امير سليمان ببندد مرا همچو ديو * بتابد سر از امر كيهان خديو من او را كنم خلع از آن پيشتر * . . . 125 برادر به دو گفت كاى نامدار * بدينجا مكن اين سخن آشكار سپاهى است با تو نه از يك مقام * همى يكدگر را ندانند نام تو برخيز و نزديك جيحون شتاب * . . . چو آنجا رسى اين سخن را بگوى * هرآنكس كه خواند تو را نامجوى كند با تو عبره از آن روى آب * به شهر بخارا شو اى كامياب 130 همه لشكر ترك را گرد كن * . . . بيا بر لب آب جيحون نشين * به هر جايگه كن سپه در كمين بگير اى دلاور گذرهاى آب * مكن هيچ در جنگ جستن شتاب اگر دشمن آيد مينديش ازاوى * . . . كهين داورش گفت انده مدار * همينجاى كن اين سخن آشكار 135 چرا بايد اين رنج و سختى كشيد * در آن بوموبر شور و تلخى چشيد خوش آمد سرافراز را اين سخن * . . . به عقل جوانمرد گمراه شد * بدان رشته ناگاه در چاه شد نشست از بر تخت چون كيقباد * سليمان برش گشت كمتر ز باد بزرگان آن خيل را پيش خواند * . . . 140 دگر لشكر استاد بيرون سوار * بزرگان نشستند با نامدار قتيبه درآندم سخن ساز كرد * يكى خطبه در خيمه آغاز كرد به آخر چنين گفت آن نامدار * كه . . . اميدى بد اول بدينجاى مير * نمىكرد با مشركان داروگير